{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 25

BEYOND TIME

پارت بیست‌وپنجم | چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد

غروب، آرام‌آرام روی شهر می‌نشست.

آسمان رنگ آبی کم‌رنگش را از دست داده بود و آخرین نور خورشید روی سقف‌های سفالی خانه‌ها می‌افتاد. نسیم خنکی از سمت رودخانه می‌وزید و بوی خاک و گل‌های باغ‌های اطراف را با خودش می‌آورد.

سرین در باغ عمارت قدم می‌زد.

از صبح می‌دانست قرار است جونگ‌کوک را ببیند.

و از همان صبح، دلش آرام نگرفته بود.

نمی‌دانست چرا این‌قدر مضطرب است.

بارها با خودش گفته بود:

«فقط یک دیدار معمولیه.»

اما قلبش حرف دیگری می‌زد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

سرین برگشت.

جونگ‌کوک بود.

برای چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

جونگ‌کوک جلو آمد.

ـ منتظرم بودی؟

سرین سعی کرد عادی رفتار کند.

ـ شاید.

ـ شاید؟

ـ شاید هم نه.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ هنوز هم همون سرین قبلی هستی.

ـ و تو هنوز زیادی سؤال می‌پرسی.

کنار هم در مسیر باغ راه افتادند.

چراغ‌های کوچکی که میان درختان قرار داشتند، یکی‌یکی روشن می‌شدند و نور زردشان روی سنگ‌های خیس مسیر می‌افتاد.

مدتی درباره چیزهای ساده حرف زدند.

اما امشب چیزی فرق داشت.

جونگ‌کوک کمتر حرف می‌زد.

سرین متوجه شده بود.

ـ چیزی شده؟

ـ نه.

ـ مطمئنی؟

جونگ‌کوک ایستاد.

سرین هم ایستاد.

باد آرامی از میان درختان گذشت و چند تار از موهای طلایی سرین را روی صورتش آورد.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد.

سرین آرام پرسید:

ـ چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

در ذهنش بارها جمله‌ای را که می‌خواست بگوید مرور کرده بود.

اما حالا که سرین روبه‌رویش ایستاده بود، تمام کلمات ساده به نظر می‌رسیدند.

او در زندگی‌اش برای تصمیم‌های سخت هیچ‌وقت این‌قدر تردید نکرده بود.

اما این یکی فرق داشت.

چون این بار چیزی برای از دست دادن داشت.

ـ سرین...

ـ بله؟

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

ـ من اول فکر می‌کردم فقط بهت احترام می‌ذارم.

سرین چیزی نگفت.

ـ بعد فکر کردم شاید از شجاعتت خوشم میاد.

لبخند خیلی کوچکی روی صورت سرین نشست.

ـ و حالا؟

جونگ‌کوک نگاهش را از او نگرفت.

ـ حالا می‌دونم هیچ‌کدومش فقط اینا نیست.

قلب سرین به شدت می‌زد.

ـ جونگ‌کوک...

ـ ده روزی که ندیدمت، هر روز به خودم گفتم این حس می‌گذره.

مکث کرد.

ـ نگذشت.

سرین به آرامی نفس کشید.

ـ پس چی شد؟

جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.

ـ فهمیدم وقتی اتفاقی برای تو می‌افته، بیشتر از چیزی که باید نگران می‌شم.

لبخندش محو شد.

ـ وقتی می‌خندی، دوست دارم بیشتر ببینمت.

سرین سرش را پایین انداخت.

ـ وقتی نیستی، دلم می‌خواد بدونم کجایی.

چند لحظه سکوت کرد.

ـ و وقتی می‌دونم قراره ببینمت، روزم از صبح فرق می‌کنه.

سرین دیگر نمی‌توانست نگاهش کند.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ فکر کنم این اسمش عشقه.

سرین بالاخره سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش پر از شادی بود.

اما هنوز باورش نمی‌شد.

ـ تو... واقعاً؟

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ واقعاً.

سرین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد خندید.

یک خنده‌ی آرام و واقعی.

ـ من فکر می‌کردم تو از این حرف‌ها بلد نیستی.

ـ منم فکر می‌کردم بلد نیستم.

ـ پس چی شد؟

جونگ‌کوک گفت:

ـ تو.

سرین لبخندش را پنهان کرد.

برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.

آسمان بالای سرشان تاریک‌تر شده بود و چراغ‌های باغ میان شاخه‌ها می‌درخشیدند.

و آن شب، برای اولین بار، هر دو بدون اینکه چیزی را انکار کنند، فهمیدند که احساسشان دیگر فقط یک علاقه‌ی ساده نیست.

آنها عاشق شده بودند.
دیدگاه ها (۰)

P : 26

P : 27

P 24

P : 23

P : 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط